شش هفتم

عمر دیوانه دیری نپاید:)

به تو آره آره...

 

 

 

الکی مثلا "حالا که رماندی و رمیدیم ...رمیدیم"

 

 

 

پ.ن...من واقعا مریضما...مشکلم جدیه:))))))))

+ نوشته شده در  شنبه دوم اسفند 1393ساعت 0:20  توسط خانم یک هفتم...  | 

این روزا شدم شبیه خانومای خانه دار...

تا 9-10 صب میخوابم...بعد بیدار میشم یه ذره میچرخم...

از ساعت 11 میفتم تو فکر ناهار...بعد تا ساعت 2 که مامانم برگرده خونه میرم تو فاز خانه داری...

غذا میپزم ... ظرفا رو میشورم ... گازو پاک میکنم...

و بعد میشینم تا مامانم(در نقش شوهر) برگرده خونه...

گاهی غذا رو میکشم میذارم رو میز...و مامانم انقدر دیر میکنه که سرد میشه...مث تو فیلما...

یه بار دلم خواست برم ریمل بزنم و خط چشم بکشم ...بعد که مامانم دیر کرد دوتا جوی سیاه از چشمام بی صدا راه بیفتن و گند بزنن به پیرهن سفیدم...اما بعد یادم افتاد ما اصلا تو خونمون ریمل نداریم.

 

 

به هرحال چند روز دیگه که کلاسای دانشگاه شروع بشه همه ی این بازیا تموم میشه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم بهمن 1393ساعت 1:33  توسط خانم یک هفتم...  | 

با عقل،آب عشق به یک جو نمیرود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

 

:)

+ نوشته شده در  جمعه سوم بهمن 1393ساعت 21:20  توسط خانم یک هفتم...  | 

گاهی اوقات دلم میخواد با هیچکس دوست نباشم...در حدی که در زندگی به هیچ کس سلام هم نکنم حتی...

چون به نظرم دوست بودن با آدم ها خیلی مسئولیت سنگینی داره...(در اینجا دوست یعنی کسی که دشمن نیست)

من بلد نیستم مسئول کسی باشم...حتی در حد یه همکلاسی ساده...

نمیتونم هوای هییییییچ بنی بشری رو در هیییییییچ زمینه ای داشته باشم...

...

..

.

بعد مامان من تو فکر شوهر دادن منه...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی 1393ساعت 20:30  توسط خانم یک هفتم...  | 

برای من همیشه یک چیزی در تئاتر بوده که زنده م میکنه...یعنی همیشه به مادرم گفتم هر وقت من مردم منو ببرید تو سالن تئاتر زنده میشم قطعا...

* الان که فکر میکنم میبینم شاید به همین امیده که همه بازیگر ها رو قبل از دفن میبرن اونجا...

لازم به ذکر است که این زنده شدن درجه داره...

جاتون خالی دیشب 6دانگ و 3فاز زنده شدم...

از دیدن خانه.وا.ده اثر محمد مساوات عزیز و دیوانه...

* با اینکه مطمئنم هیچ وقت اینجا رو نمیخونه اما لازم به توضیح است که دیوانه در زبان من نهایت تعریف و تمجید است پس دلخور نشوید لطفا:دی  (یک جایی یک نفر بهشون گفته بوده گوگولی ، ناراحت شده بودند بسیار)

به نظر من خانه.وا.ده یک نمایش اکسپرسیونیستیه فانتزیه انتزاعی بود...اما آقای کارگردان معتقدند که رئال کار کردند:))))))

چون دیشب شب آخر اجرا بود :

داستان یک خانواده ی بسیار خوب و خوشحال و گوگولی  بود. همدیگر را بسیار دوست میداشتند...یک روز پدر خانواده یک هدیه ی بزرگ به خانواده هدیه میدهد...یک هواپیمای تک موتوره...همه بسیار خوشحال و شادمان میشوند ...اما پسر بزرگ هدیه را انکار میکنند...در نتیجه پدر هم به نوعی پسر بزرگ را انکار میکند بعد کل خانواده پسر بزرگ را انکار میکنند...پسر بزرگ با مشقت فراوان دختر را آگاه میکند که هنوز وجود دارد ...دختر که آگاه شد ،خانواده او را هم انکار میکند...و در صحنه های پایانی همه همدیگر را انکار میکنند به طوری که هیچ کس دیگری را نمیبیند و همه تنها میشوند و اصن یه وضی...طراحی اون هرج و مرج...یک آنارشی...یک کشتار دسته جمعی حتی ...طراحی کاراکتر ها ...حرکات ...نور...لباس...همه عالی...عالی ها....اصن یه وضیییییییی...

من اگر امانش رو پیدا کنم (یعنی اگر بلیت پیدا کنم)حتما در جشنواره فجر امسال دوباره این اثر نازنین رو خواهم دید.

 

+جدول اجراهای سی و سومین جشنواره ی بین المللی تئاتر فجر:)

+سایت خرید بلیت اجراهای سی و سومین جشنواره بین المللی تئاتر فجر:)

 

همین...نوکرم

 

کلمه ها و ترکیب های تازه:

آنارشی: هرج و مرج

اکسپرسیونیسم: هیجان نمایی(معمولا هیجانات منفی) کمی وحشت آور

انتزاعی:به عبارتی یعنی طبیعت گرا نیست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم دی 1393ساعت 11:37  توسط خانم یک هفتم...  | 

رانندگی رو دوست دارم و ازش لذت میبرم اگه کسی کنار دستم نشینه و هی دستور نده ...تند برو کند برو ...چپ برو راست بیا...

دست فرمونم هم بدک نیست به نسبت...گواهینامه رو هم بار اول که آزمون دادم گرفتم...

اما من این روزا اصلا بیرون از خونه نمیرم...فقط خونه دانشگاه . دانشگاه خونه...دانشگاه هم که وسط طرح ترافیک واقع شده شکر خدا...خلاصه که حدودا ماهی یک بار پشت فرمون نشستم از وقتی گواهینامه اومده...

دیشب...یک گند اساسی به بار آوردم...

مادر گرامی با تدابیر ماهرانه شان فرموندن که پاشو بریم خونه فلانی ،تو هم یه ذره بشین پشت فرمون ...

با اینکه میدونستم باز آخرش با اوقات تلخی همراه خواهد بود...قبول کردم:/   (لعنت به من)

در طول مسیر همه چی بسیار خوب پیش رفت و زیاد غرغر نشنیدم...

اما وقتی رسیدیم دم در خونه ی فلانی...

...

..

.

همینقدر بگم که 7-8تا پسر 13-14ساله که داشتن تو کوچه بازی میکردند به مدت 10دقیقه بازی رو ول کرده بودند با نیش های باز همینجوری زل زده بودند به من و مسخره م میکردند...

به عمرم به یاد ندارم استرس گرفته باشم ...چه برسه به اینکه از استرس دست و پام رو هم گم کنم...اونم تا این حد...

از دست اونا ناراحت نیستم...بچه بودن و حتما ماجرا از بیرون خیلی هم خنده دار بوده و یاد جملات فیسبوکی افتاده بودن...

اما اوقاتم هنوز تلخه...خیلی...

میدونم که هرکاری اولش سخته...و طول میکشه ... و اساسا هر وقت که من خواستم بیشتر حواسم رو به کاری جمع کنم بیشتر گند زدم...

اما 

تلخه اوقاتم خیلی هنوز

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم دی 1393ساعت 13:15  توسط خانم یک هفتم...  | 

مینویسم که نوشته باشم

دانشگاه...

چای...

پله های هنرهای زیبا...

طراحی...

مدل...

نمره...

نمایشگاه کتاب...

کتابخونه مرکزی...

همکلاسی ها...

حرف...

سفره...

غمباد...

زبون آدمیزاد...

رادیو هفت...

امیرعلی...

تالار مولوی...

ساختمان مدور رویایی...

تئاتر شهر...

سالن اصلی...

مرگ فروشنده...

ویلی لومان...

کاش بوسیده بودمش...

جنگل تاریکه بِن...اما توش پر از الماسه...

 

 

پ.ن...تئاتر ببینید...این لذت عظیم رو از خودتون دریغ نکنید...

تئاتر یکی از مثبت ترین نکات جهان خلقت است...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم دی 1393ساعت 0:0  توسط خانم یک هفتم...  | 

دوباره مینویسم...

همینجا...

به زودی...

 

 

 

پ.ن...با تشکر از کسی که این آدرس رو اشغال کرده بود و آزادش کرد تا دوباره دست خودم باشه:)

هرکسی بود دمش گرم باد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 0:36  توسط خانم یک هفتم...  |