شش هفتم

عمر دیوانه دیری نپاید:)

همچنین:

تا بوی زلف یار در آبادی من است...هر لب که خنده ای کند از شادی من است:)))

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:37  توسط خانم یک هفتم...  | 

این شاعرا خیلی حرف زیاد میزنن...

اما :

 

 

حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم:))

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:11  توسط خانم یک هفتم...  | 

در واقع...

دلخوشی ها برای من شامل یک دسته ی یک عضوی میشدند...

 

تنها عضو تنها دسته ی دلخوشی تمام شده...قبول نمیکنم

اشتباه میکنم...

 

 

نمیدونم چجوری قراره تموم بشه...اصلا قراره تموم بشه یا قراره منو دیوانه کنه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:47  توسط خانم یک هفتم...  | 

آره

 

 

 

کاش یک مستجاب الدعوه پیدا شود...

برای من دعا کند ،

به روز اولم برگردم...

 همه ی اتفاقاتِ افتاده سر جایشان باشند ،اما حال من تغییر نکند...خوب باشم هنوز فقط.

 

 

همین

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 2:56  توسط خانم یک هفتم...  | 

اگه کسی هنوز اینجا رو میخونه جشن نوروزش خجسته:)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:47  توسط خانم یک هفتم...  | 

بیاید برید خوش بگذرونی:))

 

آقااااااا

خانووووووووووم

یه چند ثانیه گوشت با من باشه

 

ببین 

یه نمایشی هست

اسمش آمستردامه خب؟

یادت میمونه؟

آمستردام

تو جمالزاده شمالی.نرسیده به بلوار کشاورز کوچه قدر غربی پلاک 86 پلاتو دادا...

در دو سانس ساعت 4و ساعت5اجرا میشه...به مدت 50دقیقه.

برای هر اجرا فقط 5 نفر میتونن تماشاچی باشند.

و این اثر محشره...معرکه بی نظیر...امکان نداره کسی دوستش نداشته باشه...

داستان توی یک خونه ی قدیمی خیلی خیلی خوب اتفاق میفته...و تماشاچی باید همراه بازیگر ها راه بیفته تو قسمتای مختلف خونه و داستان رو دنبال کنه.

توی آشپزخونه ای با یک میز سه نفره و ظرف ملامین و رادیو... توی اتاق با چندتا مبل قدیمی و سنتور و پنجره ای بزرگ رو به حیاط...حیات

و حیاط...حیاط حوض دار...حوض آبی و سفید 

 

 

و

سارا 

سهیل

مادر

 

 

در حدی که آدم دلش میخواد بعد از اجرا بغلشون کنه...محکم...

 

من به تمام دوستانم دیدن این کار رو پیشنهاد موکد کردم  و قطططعا خودم هم یکی دوبار دیگه همراه با دوستانم این کار رو خواهم دید.

فکر میکنم لازم بود به شما هم خبر بدم...

البته تا بعد از عید دیگه اجرا ندارن ...از 10فروردین اجراها شروع میشن

بلیطش رو باید از اینجا رزرو کنید...اصلا شما دستور بدید من میخرم براتون.

و 10تومن ناقابل پول بلیطشه...به خدا اگه کسی بگه گرونه هااا...نیست به خدا

برید  و کیف کنید و دعا کنید به جون من :دی

فقط با لطیف ترین احساساتی که در خودتون سراغ دارید وارد بشید حتما:دی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:2  توسط خانم یک هفتم...  | 

بزرگ شو فلانی جان...باشه:|

 

 

 

آدما وقتی بزرگ میشن کم کم باید یاد بگیرن هی بمیرن اما صداشون در نیاد...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:13  توسط خانم یک هفتم...  | 

 

 

الان ترم سه هستم...

وقتشه کم کم برم تو فاز حرفه ای شدن...

اما مسئله اینه که من از پس تکالیف دانشگاه هم برنمیام...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:1  توسط خانم یک هفتم...  | 

کاش سوسک بودم اما یه رضا صباحی یا علی صباحی یا فرید صباحی داشتم.

 

 

من هلاک دنیایی هستم که آدم های خانه ی سبز توش زندگی میکنند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:27  توسط خانم یک هفتم...  | 

صد و یک راه برای رنجاندن همین چار نفری هم که دور و برت موندن با این اخلاق گندت

 

 

خدا قسمت همه بکنه یکی مث منو...

یه کار جدیدی اختراع کردم خدااااااا:)))))))))

دارم با یکی تو خیابون حرف میزنم راه میرم... یه چیزی میگه خوشم نمیاد یا ناراحت میشم یا هرچی...همون موقع بدون ثانیه ای درنگ میپرم تو تاکسی میرم خونه،و طرف مثل هویج کپک زده خشک میشه تو پیاده رو:))))))

 

پ ن ...اینایی که باهاشون این کارا رو میکنم نامزدام نیستن...دختر خانومای خیلی خیلی محترم همکلاسیم هستن...هاااااااااار هاااااار هااااااااااااااااااااااااار... فقط نکته ش اینه که با یک نفر بیش از دوباره این کار رو نکنید...سعی کنید بیماری های روانیتون رو بین آدمای مختلف قسمت کنید.

 


 

یک سوال بنیادین و نهادینی در من هست که جوابش پیدا نمیشه...

آدم باید با حال خرابش چیکار کنه؟

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:45  توسط خانم یک هفتم...  | 

مطالب قدیمی‌تر